یادداشتهایی از سراب رد پای عشق
دوست دارم هر روز بنویسم و خاطراتمون رو ثبت کنم ولی کو وقت و حس نوشتن خوب تنبلی هم دردیه دیگه تو اسفند ۲تا تولد داریم اولیش که گذشت دومیشم دو هفته دیگس نمی دونم کادو چی بگیرم اخه این تولد یکی از عزیزای دلم .. دلم می خواد براش بترکونم ولی حیف که نمی شه در اون حدی که دلم می خواد ولی در حد خوبی می خوایم سورپرایزش کنیم نقشه های خوبی داریم ..هم تو محل کارش هم خونه اگه خدا بخدا تو عید قراره ۲ تا از شهرهارو بریم البته با تعداد زیاد دیگه دور هم کلی خوش میگذزه از این که عید تو تهران بخوام بمونم بیزارم ...خیلی دیگه خلوت میشه ما هم که عاشق شلوغی و دود و ... کلا اجین شدیم دیگه نمی شه کاریش کرد.. خدا رو شکر از شر ماشین قبلیمون راحت شدیم و صاحب یه ماشین بهتری شدیم با اینکه هنوز پلاک نشده ولی من طاقت نیاوردم و یکم دوردور زدیم به دلم نشست بچه خوبیه فردا قرار با یکی از دوستام بریم خونه یه تازه عروس گوگولی یعنی امروز باید براش کادو بخریم و قرار شد کلی هم خونش رو بهم بریزیم و اذیتش کنیم اخه کرم داریم دیگه باید یه کاری بکنیم خلاصه ..شب هم من و همسری و داداشیام می ریم دماوند می پیوندیم به بقیه یه تنفس عمیقی بکشیم که دوباره این شنبه لعنتی می خواد بیاد و جبران کنه ... برای همتون روزای خوبی رو ارزو می کنم با یه انرژی مثبت مضاعف دارم مینویسمااااااا گویم که دگر در آن جنگل پرهیاهوی دلت خبری از ما نیست ... نمی دونم چرا این رو نوشتم یه جورایی با الانم همخونی داره از وقتی دانشگاه به کارام اضافه شده دیگه برای برنامه هام و رسیدن به خودم وقت کم میارم ولی جو دانشگاه رو دوست دارم با اینکه مذکر نداریم همنجور که این مملکت اخوندی دوست داره .... اکثر کتابام روانشناسی و جامع شناسی و حقوق.... خیلی دوست دارم البته اگه تنبلی نکنم و بخونم ..اخه هنوز ترم اول تموم نشده ۵ تحقیق داریم یکی از تحقیقهام که دیگه خیلی جالبه یه جورایی باید برم سمت پارک دانشجو این حرفا ... اخه استاد جامع شناسیمون خیلی باحاله داشت به هر کی میگفت که چه تحقیق در بیاره به من که رسید گفت همجنسگرایی من گفتم هاااااااان همه زدن زیر خنده بابا همجنسگرایمون کجا بوده ای بابا.....فکر کنم باید برم دنبالش یه فیلمی چیزی تهیه کنم اخه این استاد همین جوری راضی نمی شه خیلی قشنگ می گفت شما باید این مسائل خیلی راحت باهاش کنار بیاین البته همه جای دنیا واسه این بندگان خدا ارزش قائلند و برای ازدواجشون .... تدابیر خاصی دارند ..از بس که همه چیز تو این مملکت در خفقان بسر میبره برای ماهم تعجب آمیز واقعاْ نمی دونم چرا اینقدر ..... اخر هفته ها معمولا یا دماوندیم یا آبعلی از تهران حالم بهم میخوره خیلی هوای کثیفی داره ترافیک هم که دیگه مزید برعلت خلاصه بهونه خوبی از اینجا خلاص بشیم ..معمولاْ قوم پدری جمع میشن باغ پدربزرگم این هفته خیلی خوب بود چون برف خیلی نازی میومد عاشق برف و بارونم دوست دارم همیشه بباره همیشه تو این هوا خاطره خوب دارم از هوای افتابی خوشم نمی یاد نمی دونم چرا بهم انرژی نمی ده خلاصه براتون هفته خوبی براتون ارزو می کنم بهتون خوش بگذره سلام به دوستای گلم دلم برای نوشتن.... برای اینجا تنگ شده بود ولی دلیل نمی شد که پستاتونو نخونم خلاصه که کلی مطلب و داستان و اتفاق برای گفتن و نوشتن دارم ولی اگه بخوام بنویسم فکر کنم یه طومار تموم نشدنی باشه خلاصه با این یلدای طولانی که شبش نمی خواست صبح بشه ... آخه همیشه از بچگی می گفتن این شب طولانی هیچ وقت صبح نمی شه ..ما هم بچه و جو زده ذوق مرگ می شدیم و تا نصف شب بیشتر دوم نمی آوردیم ببینیم صبح میشه یا نه وقتی هم می خوابیدیم که دیگه فایده نداشت تو این چند ماه همه چیز خوب بود خداروشکر خلاصه که زندگی ۲ نفره هم یه جور دیگه قشنگه و یک تولد دیگه ای تو زندگیم شروع شده دقیقاْ عید نود و یک اولین سالگرد ازدواجمون دوست ندارم عید بشه اخه به این سرعت ۱ سال شده..! شب یلدا خیلی خوش گذشت یه شب خونه پدرشوهری یه شبه خونه مامانم اینا یه شب دیگش خونه پدربزرگم خلاصه که من عاشق دور هم بودن و خوشگذرونیم جمعه بعداظهر که خونه مامانم بودیم کع دوست جون مهربون زنگ زد و گفت بریم بیرون ماهم که اماده گفتیم بریم خلاصه تصمیم گرفتیم بریم کن ولی کن همانا و یخ زدن همانا خلاصه یه جایی رفتیم تقریباْ گرم بود و خوش گذشت یه قل قل طالبی هم سفارش دادیم که یه وقت ناکام نمونیم دوست دارم یه وقتی هم بذارم برای نوشتن و ثبت روزمرگیهام و دوستای گلم دلم برای همه بچه های اینجا تنگیده خوب چی بگم از کجا بگم نمی دونم چی شد ... الان نزدیک به ۲ ماه از فوت باباجونم( پدربزرگم )میگذره با اینکه میدونستیم حالش خوب نبود ولی درک باورش سخت اصلا حس نوشتنم نمی اومد خلاصه که رفت و شایدم یه جای بهتر تا کمتر تو این دنیای پست اذیت بشه من که می دونم جات تو بهشت.... با اون لبخند دلنشینت که همیشه روی لبهات بود... با اون همه مهربونیت که حتی وقتی حالت خوب نبود صبور بودی و میخندیدی و مقاوم بودی چقدر دلم برات تنگ شده اخه تو یه ادم معمولی نبودی تو یه فرشته بودی ... تو همسفر من بودی ولی تنها رفتی یه سفر طولانی ...چقدر دلم برای سربه سر گذاشتنت تنگ شده ... اینکه اذیتت می کردیم و یهو فرار می کردیم بدش برای اینکه ناراحت نشی زودی ماچت میکردیم و تو فقط میخندیدی ...چقدر به بچهات و نوه هات انرژی میدادی و شادشون میکردی خودت خوب میدونستی که اولین نوه دختریت عاشقت و تو هم همینطور دلم میخواست منم پیشت بودم و باهات میومدم .... خیلی دوست دارم باباجونم میدونم که جات تو بهشت اونم بهترین جا... خیلی خوشحالم که تو جشن عروسی اولین نوی دختریت بودی ... دلم برات تنگولیده اخه باباجون گوگولی خودم این روزها رو خیلی دوست دارم وقتی از سرکار تعطیل می شم دوست دارم با سرعت نور برسم خونه اولين پاگشا بعد از مامامي ها خونه خواهر شوهري بود و خوش گذشت بهم يه رولت خوري پايه دار داد خوشگل بود دستش درد نكنه .. امروز هم خونه خاله شوهري دعوتيم اين خالش رو خيلي دوست دارم با اينكه بچه نداره ولي روحيه خيلي نازي داره و خيلي با محبت من كلي اذيتش ميكنم چون ميخوام جاي بچش رو بگيرم ديگه بعدش هم خونه خواهر شوهري و هميشه اخر از همه ميشه اخه خونشون هم خيلي دوره به هممون خلاصه كه اين دعوت ها فعلا ادامه داره خونه دوست جونم رفتيم و خيلي خوش گذشت و بهش هم نمره توپي دادم اخه خيلي دستپختش رو دوست دارم ديشب به سرم زد كرپ درست كنم خيلي غداي راحت و خوشمزه اي اينم دستورش : کرپ ژانبون و قارچ شیر 1 پیمانه تخم مرغ ۳ عدد آرد ۱ پيمانه نمک به مقدار لازم يا ادويه دلخواه ژانبون به مقدار دلخواه قارچ به ميزان ژانبون پنير پيتزاي رنده به ميزان دلخواه .. تخم مرغهارابانمک زده و آرد را درشیر حل می کنیم سپس به تخم مرغ اضافه می کنیم با توجه به اينكه يكدست شود .. كمي با كره تابه را چرب کرده وروی حرارت مي گذاريم يه ملاقه پر از كرپ را مي ريزيم توي تابه یک روی کرپ که طلایی شد طرف دیگر آنرانیز سرخ می کنیم بقیه مواد راهم به همین صورت درست و آماده می کنیم وقتي كرپ اماده شد ژانبون ها رو تفت مي دهيم و قارچ هم همينطور و پنير را در قسمت وسط كرپ ريخته و روي ان ژانبون و قارچ مي ريزيم و دوباره پنير و مانند بقچه می بندیم هر دو طرف كرپ را درصورتیکه دوست داشته باشید از سس تند سير و فلفل كه خودم عاشقشم برای تزیین می توانیداستفاده کنید . نوش جان دلم براي همتون تنگ شده بود الان نزديك ۲ هفته از عروسيمون ميگذره خدارو شكر همه چيز خوب برگزار شد و خاطره خوبي برامون موند...جاي همتون خالي بود ...البته استرس قبل از عروسي منووو كشت و ايشالا كه سال ۹۰ يه سال توپي براي همتون باشه و به همه ارزوهاي قشنگتون دست پيدا كنيد ا الان دقیقا ۱ ماه و ۲۵ روز به تاریخ عروسیمون مونده و اینکه خونه ... ارایشگاه .. اتلیه .... خرید یکسری از وسایل ....مونده هر چی به تاریخ عروسی نزدیکتر می شیم انگار روزا تند تر می گذره و هنوز خیلی از کارامون مونده. البته یه قسمت خیلی مهم رو خدارو شکر انجام دادیم باورم نمی شه به این راحتی لباس عروسی که همیشه تو نظرم بود و دوسش داشتم رو بتونم پیدا کنم موقع پرو لباسم وقتی دوماد جون منو تو لباس دید انقد خوشحال و ذوق زده شد و اینکه فوری گفت عروس وارد میشود من که مرده بودم از خنده و صدف جونم گفت خوش بحال دوماد خلاصه این چند وقت که حسابی درگیر هستم خیلی غافل شدم از دوستای گلم و نمی تونم فرصت کنم ببینمشون ایشالا فکر کنم تو عروسیم ببینمشون دیروز به زور ۲ تا خاله شیطونام رفتیم خونه مژگان جون البته دوست مشترک مامامی و منم میشه خیلی خوش گذشت ۳ تا خواهرای مهربون و ناز و ۱ خواهر زاده خیلی لوس و بامزشم بودن ...و منم که حسابی ادارمون رو دودر کردم چون از ناهار دعوت بودیم خلاصه میز بفرمائید ناهار توپی بود مژگان هم گفت نمره من چند... من گفتم ۲ چون میخوام خودم ببرم این چند وقتی که مونده به عروسیمون گاهی کل کلمون میشه باهم البته میگن طبیعی به خاطر استرس و فشار و زمان کم ولی من اصلاْ حس خوبی ندارم و مواقعی که اینجوری میشه خیلی بهم میریزم چون عواقب بدی برام داره که یکیش شب که مثل خوره میافته به جونم و نمیذاره راحت بخوابم ولی از این کل کلا گذشته می دونم که پدرامی تحت فشار ولی به روی خودش نمیاره و دوست داره من رو خوشحال کنه .....باید بیشتر از این درکش کنم و اذیتشم نکنم کمی از درخواستامو کم کنم
پ نوشت : همسر مهربونم دوست دارم به خاطر همه چیز پ نوشت : مامان و بابای گلم خیلی دوستون دارم که اینقدر برام زحمت میکشین و سه تا داداشیای گلم که ارامش وجودم هستین خیلی دوستون دارم ایشالا به سلامت بری و برگردی البته نفر اول هم بشی اگه نشی میکشمت ... این هفته پدرامی مسابقه تیم شنا داره.... همیشه اول میشه اینبارم دعا میکنم که نفر اول بشی و جایزشم مال خودمه از اول این هفته حسابی خودمون رو خفه کردیم البته خیلی تشکر میکنم از دوستای گلم که واقعاْ اینقدر همکاری کردن واقعاْ قدر دوست های خوب رو باید دونست یکسری از خریدای در واقع مهم رو انجام دادیم برای ارایشگاهم یه جای عالی رو به کمک ازیتا جون ردیفش کردیم از کاراشون خیلی خوشم اومد خداکنه که اونیکه میخوام بشه الان هم دارم میرم خونمون برای اندازه گیری پرده ها ... اخر هفته هم که همگی جم میشیم ابعلی چون پدرشوهر گرام حسابی داره وسوسه میکنه ما رو ... روزای خوبی داشته باشین دوستای گلم
بلاخره مامان و بابا سالم و سلامت برگشتن خداجون شکرت این هفته که گذشت هم سخت بود هم خوش گذشت خلاصه یک کدبانوی با تجربه داشتم میشدم که خیلی زود تموم شد دوباره دلم میخواد برم استخر زیتون بدنم حسابی کوفته و خمیر و از اینجور حرفا شده یه جورایی له با اینکه استخر زیتون خیلی شلوغ ولی من که خیلی دوسش دارم وقتش برای شاغل های محترم عالیه ...جالب هر سری که میریم برام یه اتفاقی میافته و هفته قبل که با مهرناز رفته بودیم آزیتا یکی از دوستهای قدیمی نازم رو دیدم که از دیدنش خیلی خوشحال شدم و با کلی تغییر البته خواهرهای گلشم بودن با دوستشون ...کلی خندیدم و تجدید خاطره کردیم کلی هم سوژه ....خلاصه من و پدرامی رو دعوت کرد خونشون که این هفته میریم اگر کاری پیش نیاد دیروز با پدرامی رفتیم گاز رومیزی و هود گرفتیم خیلی ذوق دارم و فوری هم رفتیم به سمت خونمون که بزاریمشون برای نصب.....سفارش مبل و پرده ها رو هم دادم البته که اندازه دقیق پرده ها هنوز مونده برای ارایشگاه نمی دونم چیکار کنم ...میخوام برم پیش ازیتا چون سالن داره اگه کارشون رو دوست داشتم همونجا رو فیکس میکنم برای لباس هنوز دو به شک موندم خیلی دوست داشتم ۵شنبه با پریساجون و دوستای گلم برم بیرون ولی چون مامان اینا میخواستن همون روز بیان نشد ولی ایشالا قرار بعدی من که از دیدنتون سیر نمی شم مهمونی پنجشنبه میخواستم زود از خواب بلند شم چون به دوستم گفته بودم زودتر ميام پيشت ولی از اونجایی که چهارشنبه دیر خوابیدم نتونستم خلاصه تند تند اماده شدم و زنگیدم به پدارمی که بیاد دنبالم که برم مهمونی خونه دوست جونی البته اول شدم جعمه هم تا بیدار شدیم ساعت ۱۱ بود و یه صبحانه توپ زدیم با پدرامی که جای یه ناهار رو میگرفت اخه رفته نون سنگک به اندازه قدش گرفته خلاصه تا بعد ازظهر سیر سیر بودیم بعد من پیشنهاد دادم بریم ملاقات باباجونم که حسابي اوضاع قلبش وخيم شنبه هم كه با كلي كار وحشتناك انباشته شده روبه رو شدم و كلي فس شدم البته از ساعت ۲ به بعد چون وقت دكتر داشتم بعدش ديگه اداره تو پيچ رفت و بنده رفتم خونه و كلي استراحت كردم
امیدوارم خیلی خوشحال بشه ..همسری هم که این روزا خیلی مشغولیات داره و خیلی خسته می شه میاد خونه ولی من کلی بهش روحیه میدم و سعی می کنم شارژش کنم
امروزم قرار بود یکی از دوستای گلم با همسریش دعوت کنم ولی چون حسش نبود و از سر کار خسته و .....دیگه کلاْ منفک شد.. عوضش با مهسا و سحر می ریم بیرون همسری هم بعد از سر کارش میره فوتبال یعنی باید بره دیگه نمی شه بیاد خونه و تنها بمونه منم سواستفاده کردم گفتم عزیزم حتماْ برو برعکس همیشه که میگم نرو و همسری هم دوق زده شده بدجور .....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه که سرکارم ََ..کارای خونه هم مهمونی رفتن ..مهمونی دادن و دانشگاه و ....... خودم هم هنگم ولی همیشه انگیزه و هدف نمی ذاره بهم بریزم خوب شاید پرو هم یا پوستم کلفت شده دیگه
شایدم همسری مزید برعلت شده و بهم انرژی میده ازش ممنونم چون خیلی هوامو داره و نمی ذاره اذیت بشم و خیلی همکاری میکنه خلاصه که ما خیلی دوستش می داریم ![]()
شنبه هم با مامان قرار گذاشتیم بریم پیش خاله کوچیکم که قرار بود موهامونم یه صفایی بدیم اخه این خاله جون دوره های ارایشگری رو گذرونده خلاصه اون مغازه ای که می خواستیم رنگ مو بگیریم خیلی خوشگل بسته بود و ماهم قیافه هامون اویزون شد ولی این بچه خالم که الان یکسال و دوماهش یعنی خوردنیه دیگه کلی سرحالمون اورد اینقدر ماچش کردم که لپاش سرخ شد خیلی باحاله شبیه مموله ولی اینقدر این دخمله تنبله که عمراْ نمی خواد راه بره تا بلندش میکنی که راه بر خودش و میندازه زمین من نمیدونم که کی می خواد راه بیافته دیکه ساعت ۱۰ بود که همسری اومد دنبالمون و تا رفتیم خونه ساعت نزدیک ۱ بود ... یکشنبه هم مثل دخترای خوب رفتم کلی به خونه رسیدم بعد از چند وقت
اخه قرار بود دوشنبه میزی که سفارش دادیم رو برامون بیارن من هم به وجد اومدم و خلاصه شروع کردم به تمیز کاری جالب اینجاست که دیروز وقتی اومدیم خونه از ساعت ۶ منتظر رسیدن میزمون بودیم تا اااااااااااالی .... ساعت شد ۱۰ شب حالا هر چقدر زنگ میزنم احمقا جواب نمیدن یعنی نمی تونن بگن امروز نشد یه روز دیگه میاریم اخه چرا اینقدر ادم رو الاف می کنن کلی از وقت و روزمون رو گرفتن بعد از این همه زنگ زدن گوشی رو برداشتن میگن ما نمی دونیم چرا اینطوری شد به فلانی زنگ بزن به اون یکی ووووووو خااااااااااک توسرشون همسری هم دادش درومد و دیگه هر چی دلش خواست بهشون گفت منم از این ور شلوغ می کردم
امروزم که بزور از خواب پاشدم خیلی دوست داشتم مرخصی می گرفتم ولی نمی شد... بعدازظهر هم اگه شد با دوستم می ریم خرید شاید خدارو شکر هوا کمی بهتر شده خدا کنه همیشه این اسمون بباره اخه چقدر دود تو حلقمون بره یعنی میشه تو این هفته همش بارون و برف بیاد خدااااااااایا اگه تو بخوای ۱ثانیه بیشتر نیستااااااااااااا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دونم خیلی خونمون رو دوست دارم ..حس خوبی دارم ..پدرامی هم بعد از من می رسه و بهم کلی انگیزه میده با اینکه خسته میرسم ولی کلی سرحالم و دوست دارم به همه کارام برسم و اشپزی کنم بعدش اقای خوشخواب میگن بیا یه کمی استراحت کنیم بعدی به کارا میرسیم من که حرف گوش کن
خلاصه گرمی خونمون رو دوست دارم یاد روزای عقدمون میافتم و کمی ناراحت میشم و كمي هم نیشم باز میشه اینقدر که چقدر ساده و الکی اوقاتمون تلخ میشد و با هم بحث و جدل می کردیم ولی الان انگار محوری دور تمام اون لجاجتها رو برداشته و نمی ذاره بیشتر از اون جلو بیاد و پرنگ بشه یه چیزی باعث میشه که با مهربونی و ارومی با همدیگه تااااااا کنیم نمی دونم شایدم خاصیت ازدواج يا اینکه زیر یک سقف رفتن به قول مامامی ....جدا بودن از هم با اینکه خیلی نزدیک بهم بودیم بی تأثير نبود و باعث خيلي چيزا شد ولي الان خوشحال و شاد از اينكه در كنار هم لذت مي بريم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و اينكه تو عيد بود يه نفسي كشيديم و چند روزم رفتيم شمال خيلي هوا عالي بود .. براي كيش برنامه ريزي كرديم چون دير شد بليط گير نياورديم و به شمال بسنده كرديم
از اينكه شروع ازدواجمون همراه با شروع سال ۹۰ همراه شده خيلي خوشحالم و حس خوبي دارم ...![]()

منظورم پرو لباس عروس دیگه ...
![]()
نسرین خواهر کوچیکه همسن خودمه خیلی دوسش دارم دختر خونگرم و باحالیه البته شیطون الانم که مجرد هنوز و دنبال کیس ایدالش ....خلاصه با مامان اینا که صحبت کردیم ...مامان میگفت برای امیر حسین خیلی مناسب و ما هم کلی اذیتش کردیم سربه سرش گذاشتیم و گفتم سری بعد که اومدن خونمون شاید به امیرحسین هم بگم بیاد و خدارو چه دیدی .... بلکه قلبهایی تپید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
البته اگه خدا بخواد و این برف قطع نشه بریم اسکی کنیم..
تسلیت میگم برای فوت پدر دخملی ![]()
![]()
بچه ها کلی از دستپختم حال کردن مخصوصاْ پدرامی
البته یکی دو روزش رو پیچوندم و با دوستام بودم ...ولی عجب این خونه داری و اشپزی و تمیزکاری پدر درمیاره ها باید تو این چند ماه اخر حسابی بترکونم وگرنه از دستم میره و باید مثل بقیه متاهل های شریف سخت به خونه زندگی برسم ... ۲تا خاله های نازم هم اومدن از بلادکفر .... خلاصه همه همکاری کردن تا وقتی مامان اینا برسن ...کلی خوشحال بشن که فکر میکنم همینطور هم شد .. از پدرامی هم خیلی تشکر میکنم بابت کمک کردناش و سفارش یکسری از کارا خلاصه که این چند روز حسابی خونمون به مهمون بازی گذشت البته من قسمت کادوهاش رو بیشتر دوست میداشتم خوب....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شب هم که باز دور هم بودیم به همراه شوهرامون کلی خوش گذشت به قول دخملی اون خاطرات زیپ یه چیز دیگس البته اون فیلم که تمومی نداشت هم خیلی باحال بود.....
خيلي دوسش دارم حالش زياد جالب نبود دو تا داداشيام هم با ما رسيدن و هر كدوم به فاصله ۱۰ دقيقه اونم تك تك رفتيم ديدنش خيلي بوسيدمش اخه اينقدر مهربون كه نمي تونم دردش رو ببينم و تحمل كنم ايشالا زود زود خوب بشه ...بعدش هم اومديم خونه خودمون و يه چند ساعتي مونديم البته ۲ قسمت از قهوه تلخ رو هم ديديم واااااي اونجا كه ميگه مونا شبيه خودم خيلي باحاله خلاصه رفيتم پاساژ ونك پيش دايي و داداشيا خيلي جنساي خوشگلي اورده بودن و منم صاحب يه نيم بوت شدم كه دوسش ميدارم بعدشم با همسري رفتيم شهر كتاب خيلي اونجا رو دوست دارم مخصوصاً طبقه پايينشم كه براي بچه هاست البته پدرامي گفت ديگه پايين نريم واسه بچمون خوبه
منم گيردادم بريم و خلاصه يه گلدون كوچولو گرفتم كه از خنده مرده بود خلاصه يكي از دوست جونا زنگيد كه بريم سينما فيلم ملك سليمان چون سانس ۱۱.۳۰ بود نرفتيم و برنامش رو گذاشتيم واسه يك روز ديگه و رفتيم رستوران راز كه خوراك پدرامي ...![]()
| Design By : Night Melody |


